سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
آتوسا - رسم دوستی شکستن آیینه نیست !

رسم دوستی شکستن آیینه نیست !

   1   2   3   4   5   >>   >



هی نیاین اینجا کامنت بزارین چرا وبتون عاشقانه است چرا غمگین چرا اهنگاش غمگین...


وقتی کسی رو دوست داشته باشی تو رویاهات باهاش زیباترین لحظه ها رو بسازی بعد ببینی هیچ جوره بهش نمیرسی ... چه حالی میشین ؟؟؟؟ درست خودش پیشت نیست ولی غم وغصه اش همیشه باهاته...


(((هر انسانی وقتی به چیزایی که میخواد نمیرسه حالا چه عشقش چه آرزوهاش و رویاهاش و اهدافش دیگه هیچ دلخوشی و امیدی واسش نمی مونه ..چون تمام زندگیشو با همین امید و آرزو سپری کرده ولی وقتی از دلخوشیاش نا امید میشه دیگه تن به هرچی میده...حتی میزاره دیگران به جاش تصمیم بگیرن دیگه هرچی بشه واسش مهم نیست فقط میخواد زندگیو بگذرونه...منم همیشه یه غصه ای تو دلم هست و تا 


اخرم میمونه و همیشه باهامه..


این وبلاگ و اهنگاش همه به حرمت خاطرات و رویاهاوروزا و لحظه هایی که بهشون نرسیدم ولی هنوز واسم عزیزن و بهشون فکر میکنم و خیلییییییییییییییییییییی دوسشون دارم...


)))



Hanieh-94 آواتار ها




یهـو میــان ...



یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن ...

یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ....

یهـو میشن دلیـل خنــــــده هات...

یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت ...

بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن ....


یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه آرزوهــــات ...

یهـو میشن دلیل همــــــــه ی غصــه هات و همـــــــه ی اشکات . .



تنها باشی...
روز تعطیل باشد...
غروب باشد...
باران هم ببارد...
احساس میکنی
بلاتکلیف ترین آدم دنیا هستی...!!دلم شکست


نوشته شده در سه شنبه 5/2/91ساعت 2:28 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

ففففففقط فقط میخوام ججججججججججججججججججججججیغ بزنم داد بزنم خودمو خالی کنم


ببببببببایستام جلو همه بگم آخه مگه من چیکار کردم هههههههههههان ؟؟؟


خسته شدم از بس با یه موش احمق الکی خندیدم .خندیم بااینکه کلی غم داشتم باایینکه داشتم میموردم بااینکه قلبم داشت پاره میشد


فقط نگاه میکردمو میگفتم باشه چون نمی شد حرفی بزنم چون تصمیم دست من نبود  وووووووووووووولی نمیشه که نمیشه دیگه خخخخخخخخخنده مممممورد !!!


چیشده که باعث شده گلوم پاره بشه و حرفامو قورت بدم هان>؟؟؟


آهای تو که اون بالایی تو جواب بده خخخخخخخواهش میکنم ببین چیشد چرا اینجوری شد .ددددددددددددددددیگه دارم خخخخخسته میشمااااااا


اه اه اه اه اه اه اه اه






بــِ آن ســ?ـایـه ے زشــ?ـتـے کـه



جـدیـــ?ـداً



فــَــ?ـخـر مـے فـروشـد از کـــ?نـار تـو بــ?ـودَن



و پـا در کــَـفـشـــ?ــم کـرده ،



بــِـگـو . .



تــَـمـ?ــــا مــ کـفـش هـایـَـ?ــمــــ مـال ِ او



فـقـط تـو را پـَس بـدهـــــ?ـد . .



بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم




نوشته شده در شنبه 26/1/91ساعت 10:0 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی



 


تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی


 


تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی


 


حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی


 


            «  دوستت دارم » ؟!!


همچی بازم به گفته های خودت تموم شد .


فراموش نمیکنم همین چند روزو فقط


بازم فقط خاطرهامون زیاد شد


نمیدونم از دست کی شکاین کنم  آره تقصیر خودمه


باشه بازم برو عادت کردم وووووولی من دوست داشتنم رنگ خونمه تو رگام جاریه


برو برو برس به اون


خداحافظ وووووووووووولی بدون احساسم مرده دیگه جواب سلامم نمیدم .ددددددوسسسست دارم



 


 







نوشته شده در شنبه 12/1/91ساعت 8:37 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :


سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم.  دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


 



داستان ما هم همینه فقط این منم که میگم یا تو مرگ


بعد تو بازم برای بار دوم دیگه نمیخوام


کسی رو دوست داشته باشم


بازم راحت چاقو توی قلبمو


فشار داده شده  داخل .


دوست دارم


خداحافظ برو به امید خدا


وووولی خون روی دستمو


یه روز بهت نشون میدم تا بدونی


من همونم که قسم خوردم دوست دارم



 


نوشته شده در شنبه 12/1/91ساعت 8:31 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |


 این روزا همه چیز غم انگیزه . میخندم و به ظاهر شادم ولی ... نه تو دلم بدجوری غم انگیزه


غم انگیزه یه نفر رو دوست داشته باشی ولی اون هیچوقت اینو ندونه


غم انگیزه که لحظه لحظه ها رو بشمری تا روزی بیاد که فقط یه لحظه یه لحظه ببینیش


غم انگیزه که وقتی می بینیش هیچی جزء یه سلام نتونی بگی


غم انگیزه که تو دلت ساعت ها باهاش حرف میزنی ولی وقتی می بینیش زبونت بند میاد


غم انگیزه که به کسی که دوستش داری نتونی احساستو بگی


غم انگیزه که بودنش کنارت فقط تو رویاهات ممکن باشه


غم انگیزه که روزی صد بار هزار بار و هزاران بار دلت براش تنگ بشه ولی هیچ راهی نداشته باشی جزء چشم به راهی


غم انگیزه که تمام روز رو باید تنهای تنها با خیالش سر کنی


غم انگیزه که تنها شعرهای غم انگیز مرحم زخمات باشه


آره ... این روزا همه چیز غم انگیزه


آره غم انگیزه ما تو نباشه غم انگیزه احساستت کشته بشه ووووووو فقط جججججایگزین او اجباری باشه


وووووووووو بازهم این نیز غم خودش را دارد.



حتی اگه من از این عشق بگذرم


قلب شکستم از حقش نمیگذره


یه دنیا دوستت دارم






 



نوشته شده در سه شنبه 8/1/91ساعت 8:50 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |


 




و باید رفت...

همه چیز به پایان رسید!


آری وقت رفتن است...


وقت سفر کردن و دل کندن...


وقت جدایی...


پای رفتن نیست...


اما باید رفت...


رفت و مقصد را جست!


نمی دانم به کدامین سو می روم...


اما می روم...


باید ادامه داد...


هنوز مانده...


مسیر طولانی و مقصد دور...


هم شادم و هم غمگین!!!


شادم از پایان و غمگینم از پایان!!!


کوله بارم را بسته ام...


آماده ی سفر...


اما دل کندن دشوار است از عزیزان!!!


رسم روزگار این است...


جدایی از کسانی که دوستشان داری!!!


سخت است اما چاره ای نیست!


دلم برای همه تنگ می شود...


رفتن اجباریست...


ماندن بعید...


تنها باید رفت و سفر کرد!!!


تنها باید ادامه داد!!!


آری می روم...


خدا نگهدار...


 عکس های زیبای عاشقانه و رمانتیک جدید | www.irannaz.com


نوشته شده در دوشنبه 22/12/90ساعت 3:45 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |


امشب نمی دانم چرا دلشوره دارم

غم آمده کنج دلم بیتوته کرده

یک نامه باز انگار در ذهنم نشسته

آرام و زیبا روی کاغذ بوته کرده




امشب نمی دانم چرا بی تاب هستم

حس غریبی در فضای خانه جاری است

این لحظه را هر لحظه من احساس کردم

امشب دلیلی بهتر از دیدار تو نیست


 




با چشم پر اشکم برای آخرین بار

این نامه را بنویسم و دیگر جدایی

تو علتش را خوب می دانی عزیزم

باید به پایان می رسید این آشنایی




آنروز دیدم وقتی از کوچه گذشتی

مثل همیشه ساکت و تنها نبودی

حتی نگاهی هم به دنبالم نمی‌گشت

شاید به قول بچه ها با ما نبودی




دیروز مردی پا به پایت راه می رفت

دیدم که بر روی تو با احساس خندید

شاید مزاحم بود ؟. . . نه او همسرت بود

با دیدنت بغضم برای گریه ترکید




هر چند با من بارها هی عهد بستی

در حق عشقم آی نامردی نمودی

بگذار راحت‌تر بگویم تا بفهمی

چیزی که می‌گفتی و می‌دیدم نبودی




دیدن ندارد حالت مردی که در عشق

از پشت خنجر خورده و پشتش شکسته

یا انکه در قلب جوانی جای احساس

شعر و نگاه و ناله و نفرت نشسته



آیا تو تا حالا به این هم فکر کردی

یک روز می‌دیدم که از دستم پریدی

آنقدر بی ارزش به چشمان تو بودم

حتی تو من را لایق گفتن ندیدی




حیف است ما یک قصه نشنیده باشیم

حتی اگر هیچ ارتباطی بین ما نیست

من قلکی بودم تو عشقت سکه‌سکه

حالا دلم از سکه ها خالی خالیست



من با اجازه خاطرات دیدنت را

در گوشه ای از سینه ام پنهان نمودم

راز تو می‌میرد میان خاطراتم

انگار من عمری گرفتارت نبودم




این نامه را وقتی که خواندی پاره‌اش کن

تا مدرکی از رازمان باقی نماند

ما گر چه با هم خوب بودیم و صمیمی

بهتر همین است که کسی این را نداند



خُب خط آخر آمد و وقت جدایی

دیگر تو را دست خداوند می‌سپارم

عشقت مبارک باد ، این حرف دلم بود

گر چه تو را من تا همیشه دوست دارم



نوشته شده در دوشنبه 22/12/90ساعت 3:43 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |


خواستم خودمو گول بزنم


همه خاطراتمو انداختم


گوشه ای و گفتم : فراموش


یه چیزی ته دلم خندید وگفت : یادمه !





نوشته شده در شنبه 20/12/90ساعت 2:31 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |



ای کاش میشد از جنس بلور بود...


ای کاش میشد از رنگ بهار بود...


ای کاش میشد خدا را در آغوش


                       گرفت...


ای کاش میشد بر لب موج بوس 


زد...


ای کاش میشد  عشق را دوست


                        داشت..


ای کاش میشد  از تنها یی جدا


                        شد....


 ای کاش همانظور که کشته ی لبخندت شدم? مرده ی  اشک هایم


میش دی!!


 ای کاش همانطور که عاشق  و جودت شدم .. معشدقه ام میشدی!!


ای کاش می شد با کسی درد و دل کرد...


حیف کسی نیست که حوصله ی درد و دله دیگری را داشته


باشد....


همه با درد دل خودشان به خود میچنگند و وقتی نمی ماند که...


نوشته شده در پنج شنبه 18/12/90ساعت 4:21 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

نمیخوام حرف بزنم . میخوام با سکوتم همه ی چیزای توی دلمو بگم.


دیگه حوصله ی نوشتن ندارم وووووووللللللی خیلی دلم گرفته .


وبلاگی یکم درک کن یکمی به این خدا بگو بم آرامش بده ............................................................................


سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسووووووککککککککوووووووتیعنی چی؟گریه‌آور



ای کاش زبان نگاهم را می دانستی


و با این همه سکوت


مرا به خاموشی متهم نمی کردی


کاش می دانستی من همیشه


با زبان چشمانم با تو سخن می گویم


چشمانی که از ندیدنت


سیل ها دارند برای جاری ساختن


سخن ها دارند برای گفتن


غزل ها دارند برای از تو سرودن و


عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن


کاش می دانستی که من تو را


دوستت دارم


کاش می دانستی


نوشته شده در دوشنبه 15/12/90ساعت 4:40 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5   >>   >

Design By : Pichak