امروز می گی یک خاطرم دیروز که گفتی دوست دارم فردا می گن یک رهگذر تو جاده ی بی انتهای سرنوشتشون منم امروز می گی که ندارم جایی تو سرنوشت تو فردا می گی ای دوست من یادم نمی آد که بگم تو بودی سرنوشت من امروز می گی گریه نکن من ندارم طاقت درد فردا می گی گریه هات و ببر برای دیگری من ندارم حوصله ای برای درد و رنج تو یادش بخیر که ار تمام قصه ها فقط واسم می گفتی عشق می گفتی هستی سرنوشت اون نفسهای بی سرشت یادش بخیر ای خدا جون یک روزی تو بازی سرنوشت بودیم امروز شدیم خاطره ای تو سرنوشت بی سرشت گوشهایم را میگیرم .... چشمهایم را میبندم..... و زبانم را گاز میگیرم ....ولی.... ... حریف افکارم نمیشوم چقدر دردناک است. هرچقدر بر افکار غلبه میکنم بازم درست بردارم نیستن یک اتاق ،اندکی نور ،سکوت من خدایی دارم که همین نزدیکی است ... در امتداد لحظه هایم همون لحظه هایی که پراز غریبه های آشنان همون لحظه ها ی شیرین و تلخ ثرنوشت ،هر روز در سایه هایی قرمز شناور می شوم سایه هایی که گاهی لذت بخش گاهی اشک آورند می خندم به عشق فنا شده ی زمینی مان...قاه قاه... به همان عععشقی که دلم واسش تنگ میشه همون عشقی که بی هیچ حرفی ثبت میشد همون دویست داشتنی که بدنم را هر روز به لرزه می انداخت . معنی ِ اشک ...کبودی ،درد رو می دانم بغض سنگین خاطره را، از نزدیک لمس کرده ام لمس میکنم.طعم گذشتن از دوستی و دوست داشتنو چشیدم ووووومیدانم که میچشم . حس سرده گذر حس بی تفاوت نگاه همه را در عمق وجود رهگذرا دیدم. ... من در این تاریکی،دور از همه...خدا را می خوانم... خدا را که صدا می زنم...همه ی ذره ها آرام می شود... یک اتاق،اندکی نور،... من خدا را دارم. .. سلام این چند وقته اینجا میومدم تا از بقیه گله کنم از دوست از آشنا از پدر از مادر از روزگار از خدا از عشق و احساس و غرور ...بگذریم از خیلی چیزا ولی امشب دلم میخواد از خودم گله کنم .آره ایندفعه میخوام از اشتباهام گله کنم .اشتباهای که مثل بمب صدا دادن وووووو مثل زلزله ساختمان همچی رو خراب کردن . هی روزگار خسته شدم از دست خودم چون فهمیدم ........... .خدایا خیلی زود از کوره در میرم خیلی زود چشمامو میبندم و دهنمو باز میکنم . آره فقط خودمو دیدیم دیگرون رو مقصر دونستم .میدونم میدونم اینجا آخر خطه .آخر خطه قصه ای کککککککککککککککه اااااااااااااااحساس خوشبختی میداد آخر قصه ای که تازه معنی زندگیو توش چشیدم چقدرسخته آدم توی یه شب کل واقعیت جلوی چشماش بشینه چقدر سخته پپپپپپپپپپپپشیمون باشی ولی رررررررررررررررراهی نباشه . چقدر سخته خودت باعث بشی اسم قهرم حتی برداشته بشه چقدر سخته خودت باعث بشی همچی تموم بشه .چقدر سخته هیشکی نباشه تو چشماش نگاه کنی بگی پپپپپپپپپپپپپپپپپشیمونم .چقدر سخته ندونی از خدا چی میخوای ندونی چچچچچچچچچچچچرا اینجوری کردی ؟؟؟ نمیخواستم گذشتم هم بمیره نمیخواستم خودم هم حرمت بشکنم نمیخواستم مممممممممممممممممممممن بشم آدم بده .... چچچچچچچچچرا همیشه دیره ؟؟؟چچچچچچچچچرا همیشه نمیفهمم دارم چیکار میکنم ؟؟؟چچچچچچچچچچچرا دیر همچی رو میفهمم ؟؟؟؟ چچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچرا کسی جلوی حرکتمو نمیگیره ؟؟؟چرا 5 دقیقا نمی ایستم فکر کنم ؟؟؟ چقدر ساده خخخخخخخخخخخخخخط کشیدم و کشیدم روی همچی .و اینجا در این ساعت در این وب نقطه به سر خط رسیده ؟؟؟ بازنده و برنده مهم نیست ممممممهم ایینکه بازم دیر به آخر خط رسیدم . آخر یه خطه سه ساله ففففففففففففففقققققققققققط یییییییییییییییییییییییییییییییییه اشتباهو یه غریبه ی آشنا مونده .!!!!!! گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود کککککه به خودم میگفتم تازه طعم خوشبختی رو چشیدم از خدا میخواستم ازم نگیردش وووووووووووولی باز مثل همیشه گرفتش . به خودم حتی توی اون خوشبختی ام میگفتم تنهام .آره حتی وقتی همه دورم بودن همه بم میگفتن تنها نیستی ووووووووقتی محبت توی زندگی هر گوشش چشمک میزد بازم خودمو تنها میدونستم.ولیکن امروز تازه دارم میفهمم کاش همیشه تنهایی همونجوری باشه ننننننننه مثل معنی واقعیش نه مثثثثثثثثثثثثثثل امروز من ...........



.آخر قصه ای که خودم توصیفش کردم ((جنجالی .رمانتیک .غمناک .طولانی .کمدی)).


گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای -گوشه ترین گوشه ای...!- که می شناسی بنشینی و" فقط" نگاه کنی
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت ...شاید. 

| Design By : Pichak |
