سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
آبان 90 - رسم دوستی شکستن آیینه نیست !

رسم دوستی شکستن آیینه نیست !


یک مترسک خریده ام . عطر همیشگی ات را به تنش زده ام در گوشه اتاقم ایستاده درست مثل توست ،



  فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند 





................


آرامـ تــر ورق بــزن گوشـــه ی خیـــالم را .... بوسـ ـه بوسـ ـه خــوابشـان کردهـ ام خـاطــراتتــ را...


...............


آهای آدمـا، پاسُخِ "دوســت دارَم" مرســی نیــست...! فزاموشم کن نیست


................



دارند عصبی*اَم* میکنند کلمات وقتی به حذفِ نامِ تو رأی نمی دهند...


.................


تقصیر من نیست که گریه میکنم اشک ها سرسر بازی را دوست دارن....!


...................




شمـــایـــی کــــه کســــی دوستتـان دارد، - بــــله !!! - بـــا شـــما هستـــم! هیچـــی فقط خــــوش بـــحالتـــان . . . .


...............



حیــــف شـــــد ...... !!! نشـانـی اشتبـاه بــود .... کـوچـه دلـــت بــن بســـت خلـوتـی نبـود مــــن ..... از اتـوبـانِ شلــوغـی .... گـذشتـمـ


........................


نمیدونم... چند سال دیگه باید صبر کنم تااین ابر لعنتی حوالی هر حرفی نبار!!! 


 

  

یاد زمانی که میومد اینجا و میخندیدم حرفامو میخوندی افتادم اما حالا چی ؟؟؟چه فایده که من فقط اینجا مینویسم و مینوسم ولی ...دنیام سیاه شده ..حس میکنم به آخر خط رسیدم :(

 


صرف فعل "دوست داشتن" بسیار سخت است :


گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست


حالش کاملاً اخباری ست


آینده اش هم شرطی ... !!


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری هفتم www.pichak.net کلیک کنید


...هی ... با توام میدانی برای گذر از دوستت دارم به دوستت داشتم چه زجری کشیدم؟؟؟از بی رحمی واژه ها که خیلی راحت میتونن قلبمو به کشتن برسونن بی زارم


.............


زندگی زد ؛آدم رقصید . آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد . زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید . آدم چایید ؛ زندگی تب کرد . زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید . آدم لرزید ؛زندگی ترک برداشت . زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید


.............



خیلی سخته که تو با بغض و اشک و درد همراه باشی اون با خنده و بی پشیمونی جوابتو با واژه های یخ زده بده

................

اینجا دلی را سوزانده اند.وقتی یه برگ پاییزی را زیر پاهایت له میکنی به یاد داشته باش که یه روزی همان برگ به تو زندگی میداد

نوشته شده در یکشنبه 29/8/90ساعت 2:2 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

امروز اومدم فقط که بگم از همه ی آدما ....آدمایی که هر روز یه جورن آدمایی که چشماشونو بستن و فقط روبروی خودشونو میبینن .


اومدم سوال کنم ..از همه ی اون کسایی که میان وبمو نظر میازارن ..


خدایی که میگن هستی اگه آدما جوابمو ندادن تو مثل اونا نباش جوابمو بده ...


خدایا بگو میخوام بدونم ...آره من کنجکاوم بدونم


چطور آدمی که تو افتخارش رو میکردی و خالقشی  چطور میتونه چشماشو ببنده و بخنده


چطور میتونین خنده یی که سر چشمه بدبختی و درد یه نفر دیگس رو تحمل کنین


چطور می تونین چشماشتونو ببندین و دهناتونو باز کنین


چطور میتونین یه نفر و نادیدده بگیرین


مگه نمیگن انسان ها با احساسان .مغرورن . تو وجودشون عذاب میکشن چرا من هیچکدوم اینا رو نمیبینم ؟؟؟گریه‌آور


خدایا چرا آدما معنی دوستی رو نمیفهمن ؟؟؟ما چطور میتونیم اسم خودمون رو آدم بزاریم .


خدایا بم ثابت کردی عشق دروغه .دوست داشتن وجود داره ولی دنیا نابودش کرده ...من اینا رو قبول دارم ولی چطور میتونیم با حرفامون یکی رو بشکنیم خوردش کنیم و بخنیدیم چطور ی میتونیم وقتی میدونیم درد اون کارا های ما ادامشون بدیم چطور میتونیم اینقدر بی درک و احساس بشیم .....پس فرق ما با حیوونا چیه ؟؟؟


منطق یعنی چی ؟؟؟منطق یعنی کسی رو دوست نداشته باشیم ؟؟؟منطق یعنی ایینکه چشماهامون رو روی همچی ببندیم ؟؟؟


منطق یعنی  بی تفاوت بودن ؟؟؟منطق اگه ایناس میخوام صد سال سیاه منطقی نباشه ...


منطقی که باعث اشک و شب بیداری یک نفر بشه نمیخوام وجود داشته باشه ....


یه تار موی احساسو به منطق نمیدم ....حالم از بی تفاوتی ها بی احساسی ها حالم از سردی و خاموش بودن ها بهم میخوره.


چچچچچچچرا همدیگر رو نابود میکنیم ؟؟؟؟؟




 


دیگرنای شمردن هم ندارم... آخرانگشتان مرابه این حسابهاچه؟این دل من که حساب کتاب نمی فهمد...نمی دانم بااین منطق چه می خواهی ازمن ولی همه میگن که این منطق نیست ...هروقت حسابت تمام شدلابه لای این منطق هایت...به دلم نگاه کن... دلتنگ است...حداقل دیگه نشکنم بسه اصلا خودت میدونی چرااین کار ها رو میکنی ؟؟؟


خیلی دوست دارم بدونم چرا



نوشته شده در سه شنبه 24/8/90ساعت 1:44 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |



نمیدونم وقتی می خواد چیزی تموم بشه چرا شروع می شه ؟!





چرا این دل ساده من از این همه رو دست خوردن عبرت نمی گیره .





چرا دوباره به چیزی واهی امید می بنده؟!





چرا نمی خوای باور کنی ؟





چرا نمی خوای بفهمی ؟





آقاجون تو . . . تنهایی . . . برای همیشه . . .





باور کن که ستاره ی تو جفتی نداره !





فکر کن که خدا یادش رفته برای تو همدمی بذاره !





تو اومدی روی زمین تا تنها شاهد دوستی ها باشی .


 


باور کن که اون رفت


 


باور کن گذشته تموم شد


 


باور کن که همه ی دوست داشتنا و دوستی ها به اون خوبیه تو قلب تو نیس


 


باور کن که اون نابودت کرد





تا بری برای بقیه بگی زمین جای خوبیه !





آی آدمها سفر کنید به زمین !





پری کوچولو





تو تنها بر می گردی .





کسی برات اشکی نخواهد ریخت .





کسی بر سر مزارت نخواهد آمد !





هیچ کس تو را به یاد نخواهد آورد .





دلم برای دلم می سوزه !





چه دل غریبی دارم !





چقدر در و پیکرش غبار آلوده !





مثل اینکه سال ها کسی بهش سر نزده !





کسی حالش را نپرسیده !





همه چیز براش مثل باد سرد پاییز ه !





میاد و میلرزونه و بی هیچ ردی میروه !





فقط سوز و سرما ست که باقی میمونه .





این تمام چیزی است که منو در بر گرفته :





یک دل غمگین





یک ساز شکسته





یک قفس خالی





یک چشم خسته از اشک





یک آه نیمه در گلو و





یک بغز نفس گیر !





. . .


دعوا








نوشته شده در دوشنبه 23/8/90ساعت 3:15 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

روزگارا ، تو اگر سخت به من می گیری،


باخبر باش که پژمردن من آسان نیست .


گر چه دلگیر تر از دیروزم ، گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند ،


لیک باور دارم ، دلخوشی ها کم نیست!



خدا شونه ها رو نیافرید که همه غم ها رو بندازی روش!!!!


افرید که گاهی بندازی بالا و بگی بی خیال!


من خوشحالم!!!


دوباره سرخوش شدم


دیشب قلبمو خالی از همچجی کردم :عشق .احساس .دوست داشتن و... خیلی احساس خوبی دارم...


دوباره تعلق پیدا کردم به خودم ...هههههههههوووووورررراا


دست دست دست امروز تولد دوباره ی منه


دست بزنین .جیغ بکشین ...سوت بزنین



خوببببببب اینم به نصیحت برای همه دوستان گلم :توی این دنیا هیچجکس ارزش دوست داشتن و غم نشوندن توی دل ما آدم هارو  نداره !ok





نوشته شده در جمعه 20/8/90ساعت 8:41 صبح توسط آتوسا نظرات ( ) |

یه جا خوندم که نوشته بود


" نوشتن راهی است برای پاسخ گفتن به زندگی..."


 و اکنون من هم می نویسم که به زندگی، به این کوچه پس


کوچه های تو در توی روزگار خودم پاسخ بدم...


کوچه هایی که هر چقدر اونو پشت سر هم طی می کنم ولی به


 خیابونی منتهی نمیشه...


خیابونی که بتونم در اون یه راهی را به اختیار انتخاب کنم و از


سمتی برم که مشخصه...


این روزا کوچه پس کوچه های زندگیم نه تنها پی در پی شده


بلکه اینقدر تنگ شده که عبور خودم هم به تنهایی مشکله...


این روزا آدمای زیاد با اتفاقات زیاد سر راهم سبز میشن،اما


نمی خوام به هیچ کدومشون حتی یه نیم نگاه بندازم...قبلا هم گفتم نیخوام رابطه ای ایجاد کنم


 دیروز یه دوست بهم گفت" تو از اون دسته آدما هستی که به


 خاطر دیگران حاضری از خودت بگذری."


گفت"اگه یکی بهت بدی کنه، تو می بخشیش"


آخ که این دو جمله هر چند ظاهر قشنگی داره اما باعث شد


ساعتها در خودم فرو برم و ازخودم متنفر بشم.


 کاشکی فقط یه ذره فقط یه ذره بد بودم...


 شاید بهم بخندید ولی از خوب بودن خودم داره حالم بهم


 می خوره.میخوام بد بشم یعنی شدم کسی که چشمشو روی همچی بسته ...


از اینکه تا کی من باید دیگران رو ببخشم و بخشیده نشم . از اینکه چرا


اینقدر باید شفاف باشم تا همه خط به خط وجود من را بخونن...


توی وجودم کینه و نفرت موج میزنه ..خورد شدن احساساتم رو خودم دیدم.


دیگه نمیشه اونی باشم که بودم ...دیگه دوست داشتنی توی وجودم نیست ...میخوام تنها باشم .....غرورمممممممم پس میگیرم




خسته ام
از هر روز گلایه و گریه
خسته ام
از هر روز بودن و مردن
خسته ام
از هر روز شکستن و بستن
خسته ام
می فهمی؟
از اینکه می خواهم و نیست
از اینکه هست و نمی خواهم
می داند میمیرم
میدانم مرده است!
خسته ام...


((پس من تمومش میکنم این اتوسای مزخرفو ))


 



 




به کوه گفتم عشق چیست؟        لرزید


به ابر گفتم عشق چیست؟        بارید


به باد گفتم عشق چیست؟         وزید


به پروانه گفتم عشق چیست؟     نالید


به گل گفتم عشق چیست؟       پرپر شد


و به انسان گفتم عشق چیست؟  اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟     دیوانگیست!!!





نمی دونم یا نمی گم


دیگه هیچ فرقی نداره


بغل ِ تو با جهنم


جلوی آینه نشستم


خوابم و بیدارم انگار


پشت سر کابوس


روبروم دیواره دیوار


پشت سر حلقه ی آتیش


روبروم یه حلقه ی دار


خسته ام ، یه تیکه سنگم


خالی ام ، یه تیکه چوبم


مثه یه قایق ِ متروک


توی دریای جنوبم


جلوی آینه نشستم


به نبودن مشت می کوبم


به همه می گم که خوبم!


با تو سرتا پا شکستم بی احساس


همه چی گندم و سیبه


هوا بدجور سرده انگار


دستای همه توو جیبه


باغمون گل داده اما


هر درختش یه صلیبه


ماهیه بیرون از آبم


حالم این روزا عجیبه


جلوی آینه نشستم


بی سوالم ، بی جوابم


نه چشام وا میشه از اشک


نه می تونم که بخوابم


مثه گنجشک توی طوفان


مثه فریاد زیر آبم


مثه چشم تو خرابم


داشتی انگاری می ترکید


درد دنیا توو سرم بود


منو توو هوا رها کرد


هر کسی بال و پرم بود


روزای بدم که رفتن


وقت روز بدترم بود


این شبانه ، این ترانه


گریه های آخرم بود.


....


این روزا همه به فکر دور زدنن...


طوری آدما را دور می زنند که وقتی متوجه می شی، به غیر از شرمندگی


 برای شخصیت خودت،حرفی برای گفتن نداری...




اینجـا هیـچ کس مهـربون نیست...


ریا و ریا و ریا


تا کی آخه



این روزا همه به فکر دور زدنن...


طوری آدما را دور می زنند که وقتی متوجه می شی، به غیر از شرمندگی


 برای شخصیت خودت،حرفی برای گفتن نداری...



نوشته شده در پنج شنبه 19/8/90ساعت 8:59 صبح توسط آتوسا نظرات ( ) |

احساس خفگی هروز درمن موج میزنه


احساسی که غیر ممکنه در گلوم وجود نداشته باشه


هاه نمیدونم چی بگم فقط میدونم امشب عید عید قربون


همون عیدی که همه خوشحالن اما بازم من ....


همه بهم تبریک میگن همه میگن خدا فلان عیدی رو بهم داد


اما من حتی بوی این عیدو نمیشنوم خدا هم حتی نیم نگاهشم بم نیوفتاد


چه برسه به عیدی ....دارم خفه میشم از بغضی که رهام نمیکنه


حالم از منطق بهم میخوره منطقی که این چند روز همه ازش حرف میزنن


منطقی که دلم میخواد داشته باشمش و ندارمش


دلم میخواد بش یه آدم بی احساس یه آدمی که گذشتش مرده


یه ادمی که هیچی و هیچ چیز اشکشو در نمیاره


وقتی به زندگی فکر میکنم میبینم خودم گند زدم از اول اولش


از جایی که چشامو باز کردمو دیدم آتوسا بر باد رفته ولی بازم خودمو دادم دست باد بادی که هر روز


گذشته هارو برام به اتمام میرسونه گذشته هایی که دوستشون دارم


اجبار :کلمه مزخرفی ولی من همیشه ازش استفاده کردم همیشه مجبور بودم یه چیزی رو قبول کنم


چون برای خودم راه پس و پیشی نذاشتم ...


موندم سره یه دوراهی سره 2تا چیزی که هردوشون اشک و آه رو داره ...این چندوقته نبود خدارو پیش خودم واقعا حس میکنم


اونم خسته شد و رفت .رفت جایی که من نمیدونم کجاست


تمام وجودم سنگینه ...عقلم .احساسم ... گلوم حتی قطره های اشکم حالم از این سنگینی بهم میخوره


((چقدر سخته بمونی و ندونی کدوم راهو باید طی کنی ؟؟))دلم شکست


گریه‌آور


خدانگهدار


 


نوشته شده در دوشنبه 16/8/90ساعت 6:57 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

چه اسون یادت رفت هر چی گفتی رو ... چه اسون یادت رفت اشکام فقط واسه تو بود ... چه اسون یادت رفت با اومدنت بی خیال همه چی شدم و با رفتنت دیگه هیچی ندارم!


چه نامرد شدی انگار یادت نمیاد هیچی میدونم تقصیر تو نیست ولی ؟؟؟گیج شدم


نمی تونم باور کنم نمی تونم


مگه میشه  نمی دونم چرا می خوای تظاهر  کنی اصلا میخوای تضاهر کنی یا که ازم بدت میاد واقعا سنگی ؟؟واقعا حرف دلت ایناس ؟؟


چرا حرمت هیچی رو نگه نمی داری ......چقدر بی رحم شدی یه ذره به اشکام رحم کن به این دل که داره  واسه تو ذره ذره اب میشه به خدا طاقت نداره روزی هزار بار بغض می کنه که نکنه تو دلت بگیره بعد تا باهات حرف میزنه بهش فحش میدی میگی ازم متنفری خستم تو رو خدا یه ذره غرور واسم بذار که بتونم سرمو بالا بگیرم من واسه اینکه غرورت نشکنه هر کاری کردم اما حالا حالا تو چی ؟؟باشه حقمو غرورم مال تو احساسام مال تو فقط برگرد و پشت سرتم نگاه کن ...........


غروری مونده که خوردش نکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟


 من می دونم دیگه هیچ وقت نمی ذاری حرف بزنم اخه وقتی حرمت هیچی رو نمی خوای نگه داری معلومه دیگه حق حرف زدن ندارم ولی خیلی وقتها تو دلم باهات حرف میزنم واست می نویسم بعضیاشو اینجا مذارم شاید دلت بسوزه و راضی بشی حرفامو گوش کنی .........ولی فکر کنم محاله :(((


چقدر سخته ...انگار اصلا نمی شناسمت انگار نمی دونم کی هستی... یعنی چی؟

فقط یادمه یه زمانی دوسم داشتی داشتی  بودی کنارم

یکی که همه کسم بود یکی که نبودش فقط یه معنی می داد اونم امروزمه

دلم برات لک زده ...

واسه خنده هات واسه مهربونیات واسه روزایی که تا بهت می گفتم دلم برات تنگ می شه تو میخندی بم میگفتی بیخیال درست میشه

یادته خیلی کمکم کردی ؟؟اما حالا میگی حالت ازم به هم می خوره

کدوم حرفت راسته تنفرت یا دوست داشتنت

دلم گرفته از نبودنت شایدم از سنگ بودنت ...نه سنگ نیستی نمی دونم چرا تظاهر می کنی نمی فهمم چرا سردی چرا می خوای باور کنم که دوسم نداری...همه ارزوم این بود که ارومت کنم اومدم خیر سرم زندگیتو بهت برگردونم اما چیزی رو که برنگردوندم هیچ ارامشتم ازت گرفتم ...دیگه نمی خوام این دنیا رو ببینم دیگه نمی خوام اشکایی که تو نمیبینشونو بریزم ...یه روزسی اشکام رو تو میدیی اما حالا چی ؟؟؟می خوام از این کابوس بیدار بشم 

 




روز به روز بدتر از قبل می شکنم هر بار که بهم میگی ازم بدت میاد هر دفعه که بهم فحش می دی و میگی همه چی کشکه وقتی میگی بیخیال شم وقتی بهم میگی فراموش بشه برام ..با همه حرفات میشکنم خورد میشم چشمام پر اشک میشه اما به روت نمیارم دلم نمیاد حتی از  بهت بگم برو گمشو و...مطمئنم اگه اشکامو میدیدی تو هم دلت برام می سوخت خودم وقتی تو اینه نگاه می کنم دلم واسه خودم می سوزه چه برسه به تو...

این سکوت لعنتی رو بشکن خسته شدم یا ساکتی  یاساده رد میشی نمی خوام بری نمی ذارم بری به چه زبونی بگم دوستت دارم...

چرا باهام بازی کردی چرا به کدوم گناه زندگیمو ازم گرفتی ؟؟؟ ترسیدم

از وقتی رفتی گذر زمانو حس نمی کنم همش فکر می کنم یکی دو روز گذشته و برمیگردی اما... دلم شکست

چقدر روزها طولانی شدن چرا برنمیگردی ؟؟ .گریه‌آور




نوشته شده در چهارشنبه 11/8/90ساعت 3:33 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

دیگه نمیتونم سلام کنم حتی سلام کردن هم برام سخت شده مثل همون خداحافظی !!!


با خوندن پست هام خودتون متوجه شدین که نه حوصله دارم نه اعصاب ...دلم میخواد یه نفس عمیق بکشم ...


میدونین یاده چی افتادم یاد ایینکه توی زندگیم هرکاری رو بخاطر یه دلیلی کردم ...اگه به کسی گفتم دوست دارم دلیل داشتم اگه ازش بدم میومد دلیل داشتم ....اگه ناراحت بودم دلیل داشتم واسه حرفام دلیل داشتم اما همه ی کسایی که میشناسمشون دوست داشتناشون بی دلیله ...تنها گذاشتناشون بی دلیله ...قهرهاشون بی دلیل ....


آخه چرا ؟؟؟وقتی ازش میپرسم دلیلت چیه میگه وابستگی ....مسخراست آره ؟؟؟؟ما آدما چرا نمیتونیم باهم باشیم و بهم وابسته نشیم ؟؟؟


خیلی درد آوره که مجبوریم دوستی هامونو بخاطر وابستگی هایی که داره پیش میاد تموم کنیم.


این عقب نشینی نیست؟؟؟این جا زدن نیست ؟ولی خوب قبول دارم وابستگی ما آدما هارو داغون میکنه ولی چرا چشماتونو روی بقیه چیزا می بندین؟؟؟


نمیدونم چرا اینقدر همه آدما از مهربونی و احساست و دوست داشتن  بیزارن .؟؟؟اگه یکی یمون گفت دوست دارمو  دوست داشتنش الکی بود این به این معنی نیست که دوست داشتن های دیگه ام الکیه ...چرا اجازه دادی اون احساساتت رو بکوشه چرا هیچی  بهش نمیگی .؟؟


چرا میزاریم به همین راحتی باهامون بازی بشه ؟؟چرا جواب بی احساس بودن دیگرون رو نمیدیم ؟


آره من عوض شدم چون تو تبدیلم کردی به یه آدمی که نتونه احساساتشو بیان کنه .تبدیلم کردی به کسی که این نبود من  کسی بودم  که دلتنگی و دوست داشتنو راحت بیان میکردم اما حالا چی ؟؟؟
خودت چی تورو هم اون عوض کرد تورو هم اون احساساتت رو کشت ...


کاش میشد این جمله هارو داد بزنم ((آره توی این دنیا واقعی عشق کشکه ولی دوست داشتن وجود داره ...غرور خوبه اما نه واسه ایینکه احساس همو له کنیم ...وابستگی اگه دوست داشتن وجود داشته باشه پیدا میشه پس اسمشو وابستگی نزارین ...من ادمی بودم که عاشق غرور بود و لذتشو میبرد اما هیچوقت توی دوست داشتن غرور ندیدم


همیشه خوب فکر کنین ببین چی از وجودتون تغییر کرده ببین چرا تغییر کرده ....اینقدر سکوت بس نیست جواب بدین به هرچیزی ....حتی جواب دادن حتی نگاه کردن بهتر از سکوته ...یه اشاره ام میتونه درد یکی رو درمون بکنه .به اینا فکر کنین ))



 



 


نوشته شده در جمعه 6/8/90ساعت 2:36 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |



یادته چند باربت گفتم دوستم داری گفتی آره گفتی آره بخدا 

یادته بت گفتم تنهام میزاری همیشه گفتی آره نمیتونم بت قولی بدم که نمیتونم بش عمل کنم

شب آخر خوب یادمه ....یادته حرفاتو بم زده بودی بم گفتی حرفی ندارم

بت گفتم امشب شب آخره آره؟؟گفتی اوهوم

بت گفتم دوست دارم فراموشت نمیکنم

گفتی منم ولی تنهات میزارم

بت گفتم نرو

آخرین اس ام اس رو بم دادی

تنهات نمیزارم گریه نکن ...بت گفتم مرسی و...

چرا بم قول الکی دادی

چرا اون شب نگفتی اینا بازی بوده هان ؟؟؟

خوب اون موقعه که حرفی نداشتی اینا رو میگفتی


باشه در رو ببند برو بیرون بذار تنها باشم


توی تلاطم بغض ثانیه ها رها باشم





میخواهی بری به درک پس از یادم هم برو


یادت میاد وقتی گریه کردم گفتم نرو فقط میگفتی گریه نکن برام مهمی


ولی بازم دروغ بود آره؟؟؟


حالا من میرم و تو هم تنها باش با دل خودت خوش


ببین چیکار کردی باهام خوت بگو این من هستم؟؟...چقدر راحت بم گفتی ازم متنفری ...


چقدر راحت بم گفتی تورفتی از یادم


تمام فکرم تو  بودی ولی حتی دریغ از ...


تمام مردم تو شهر به من میگن بدبخت و آواره بهم میگن ساده لوح


خوشت میاد نه


تو این سکوت سرد واسم مرگ رو به همراه دارند


همیشه نفرین من به راهته ، به دل سیاهت و به نگاهته 


تا ابد فقط میگم خدا خدا کی میشه از دل تو دلم جدا


الهی میفهمیدی من چی میگم،الهی اشکت رو ببینم اما آه که حتی این نفرینم از ته دل نیست


خدایا چیکار کنم..



 


یادته اینو گفتیو غرورمو نادیده گرفتی:


برو اشک نریز دیگه برام مهم نیستی


دیگه حتی نمی خوام اسمت رو فریاد بزنم میخوام فقط داد بزنم له شدم


میترسم از روزی که بات چشم تو چشم بشم


من به فکر تو بودم تو، تو فکر چی


خیلی ساده از من گذشتی من ساده تر میگذرم


اینا همش حرفه نمیتونم


من مثل تو نیستم


مثل قبل از نبودنت  تو خودم می شکنم


می شنوم صدایی که هیچ وقت تو نشنیدی صدایی زار زدنمو صدای خواست مرگمو


صدایی که میگفت از جدایی میترسم از عوض شدنت میترسم


اره میترسیدم ولی تو اصلا این حرفارو نشنیده


حرفام برات  تکراری شده بود آره؟؟


کاش می شد ببینمت بهت بگم دیگه از دیدن تو سیره دلم


man 




کاش می شد چشام بسته میشد


کاش می شد چشما ت رو گریون می دیدم


کاش میشد تو صدات اه رو میشنیدم


تو تنهایی و غم دل تو رو خون می دیدم



کاش میشد دروغاتو بت پس میدادم


 


baran



نوشته شده در یکشنبه 1/8/90ساعت 2:22 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |

بار ها با خود میگفتم اگر روزی برسد


صدای تو رانشنوم خواهم مُرد




...پیش خود میگفتم اگر روزی




برسد تو را نبینم زندگی برایم




بی معنی میشود...اما با ندیدنت نه




مُردم و نه طعم زندگیم عوض شد...




بارها در خلوت از آفریدگارم پرسیدم




که خداوندا تو چطور موجودی آفریدی




که جز خودچیزی نمیبیند؟؟؟؟....آره...




من با تمام وجودم تو رامیپرستیدم...اما




تو آنقدر خودخواه بودی که حاضرنشدی




حتی صدای قلبم را بشنوی....کاش




انقدربه تو وابسته نمیشدم...بارها از




تو پیش خداگلایه کردم و تمام غمهای




انباشته شده دلم را بااشک از دلم




پاک میکردم...نامهربان!!!...آن لحظه بود




که تو را میخواستم...اماتو نبودی تا




اشکهایمرا پاک کنی!!!حالامن آن




مهربان گذشته نیستم...دلم مثل دل تو




چون کوهی از سنگشده...شایدباور




نکنی....که دل من چنان ازسنگ شده




که برای اولین بار رو به خدامیایستم و قلب سنگی ات




را نفرین میکنم...نامهربان!!!این را بدان که برای




همیشه نفرین این دل صبورم درکنارت زندگی خواهد کرد.




..تا روزیکه دل خداهم به رحم آید و




نفرین های من درتو اثرکند...این را بدان




که دیگر به تو هیچ علاقه ای نخواهم




داشت!!!



 


  


 


نفرین به من





نوشته شده در یکشنبه 1/8/90ساعت 1:59 عصر توسط آتوسا نظرات ( ) |


Design By : Pichak